سياسي اجتماعي |
شبی بعد از صرف شام، پاول پرده ها را کشید و چراغی را که بالای سرش به دیوارآویزان کرده بود، روشن کرد و مشغول خواندن کتاب شد. مادر پس ازآن که ظرف ها را مرتب کرد از آشپزخانه بیرون آمد و آهسته به او نزدیک شد. پاول سرش را بلند کرد و نگاهی پرسش آمیز به مادرانداخت. مادر سریع گفت: (( می خواستم بپرسم چی می خونی؟ ))
پاول کتابش را کنار گذاشت و جواب داد: (( مامان بنشین.))
پـلاگه پهلوی او نشت، کمرش را راست کرد و مـنتظر شنیدن حرف های پاول شد. پاول بدون اینکه به صورتش نگاه کند با صدایی نیمه گرفته و خشن شروع به صحبت کرد: (( کتاب هایی رو که من می خونم ممنوع هستن. خوندن اون ها قدغنه. چون حقایق زندگی تو ده رو می گه... این کتاب ها رو مخفیانه چاپ می کنن و اگه دست کسی ببینن حتماً اونو حبس می کنن. می دونی چرا؟ چون می خواسته به حقیقت پی ببره! فهمیدی؟ ))
نفس پلاگه بند آمده بود و با چشمان وحشت زده به پسرش خیره شده بود. به نظرش آمد که پسرش عوض شده و تبدیل به آدم غریبه ای شده است. پسرش صدای دیگری پیدا کرده بود؛ صدایی بم تر، کلفت تر و پر طنین تر. با انگشتان باریکش سبیل قیطانی تازه دمیده اش را می تاباند و نگاه عجیبش از زیر ابروانش در سمتی که معلوم نبود کجاست گم می شد. ترس و ترحم به حال پسرش بر مادر چیره شد. من من کنان گفت: (( پاول تو برای چی این کار رو می کنی؟ ))
پاول سرش را بلند کرد و متفکرانه پاسخ داد: (( می خوام به حقیقت پی ببرم.))
پلاگه احساس می کرد که پسرش خود را وقف چیزی مرموز و وحشتناک کرده است. همه چیز در زندگی به نظر مادر الزامی و اجتناب ناپذیر جلوه کرده بود و از این رو عادت کرده که در مقابل هر چیزی تسلیم شود. لذا آهسته شروع به گریستن کرد بدون اینکه در دل محنت زده اش دلیلی برای ریختن این اشک ها بیابد.
پاول با صدایی دلنواز و دلگرم گفت: (( گریه نکن مادر! ))
ولی مادر احساس می کرد که او دارد خداحافظی می کند.
پاول ادامه داد: (( فکرش را بکن... آخر این زندگیه که ما داریم؟ تو چهل سال از عمرت می گذره ولی واقعاً زندگی کردی؟ تا وقتی پدرم زنده بود همیشه از دستش کتک می خوردی... و حالا می فهمم که او چرا غم و غصه هایی که ناشی از این زندگی نکبتی بود و داشت خفه اش می کرد، سر تو خالی می کرد و خودش هم نمی دونست منشأ آن کجاست. سی سال تمام کار کرد؛ وقتی هم که شروع به کار کرد کارخانه دو دستگاه ساختمان بیشتر نداشت و امروز هفت ساختمان! این کارخانه در حال پیشرفته ولی در ازای توسعه و پیشرفت آن، سالانه چه تعداد کارگر کشته می شن! ))
پلاگه با ولع و در عین حال با ترس به حرف های او گوش می داد. چشم های پاول به طرز زیبایی برق می زد. سینه اش را به میز تکیه داد و به مادرش نزدیک شد. صورتش تقریباً به صورت مادر که از اشک تر شده بود می خورد و برای نخستین بار حقایقی را که به آن دست یافته بود بیان می کرد. او با سادگی جوانی و با حرارت شاگردی که به معلومات خود می نازد و صمیمانه به اهمیت آن معتقد است در مورد تمام چیزهایی که به نظرش بدیهی می رسید و می دانست که مادر آنها را نمی فهمد حرف می زد و قصدش از این حرفها وارسی خود و متقاعد کردن مادرش بود. گاه گاه، کلماتی را برای ادای مقصود خود نمی یافت، مکث می کرد و در آن موقع متوجه چهره ی غم زده ی مادرش می شد. دلش به حال او می سوخت. از این رو سعی می کرد که دوباره در مورد خود او صحبت کند: (( در زندگی ات چه خوشی هایی دیده ای؟ از گذشته ات چه خاطره ی خوبی داری؟ ))
مادر با حالتی محزون و مغموم سرش را تکان داد. چیزهای تازه ای را در خود احساس می کرد که هنوز هیچ یک از آنها را نمی شناخت؛ چیزی که هم رنج بود و هم شادی. برای اولین بار بود که از زندگی اش صحبت می شد و افکار مبهمی که از دیر زمانی در وی خوابیده بود بیدار می شد و احساسات خاموش نارضایتی او از زندگانی را بر می انگیخت و شروع کرد از خود و از رفقای دوران کودکی اش بگوید ولی مانند دیگران در لابه لای حرف هایش چیزی جز شکوه و شکایت وجود نداشت. هیچ کس برای او توضیح نمی داد که چرا زندگی آن قدر دردناک و مشکل است. اینک پسرش روبروی او نشسته بود و همه ی آن چیزهایی را که چشم ها، چهره و زبانش به او می گفتند را با تمام وجود حس می کرد و در دلش تأثیری عجیب می گذاشت. و از اینکه پسرش از غم های او آگاه است و امروز تمام آنها را به زبان می آورد و می فهمد و به حالش دل می سوزاند، سرشار از غرور و تفاخر می شد.
پلاگه می دانست که هیچ کس حرف دل مادران را نمی فهمد وبرای آنها دل نمی سوزاند و آن چه پاول در باره ی زندگی می گفت حقیقت بود، آن هم حقیقتی تلخ؛ و در سینه اش احساساتی شیرین در تب و تاب بودند که لطف و نوازش مجهول شان دل او را گرم می کرد.
مادر رو به پسرش کرد و پرسید: (( خب! حالا می خواهی چه کار بکنی؟ ))
- می خواهم یاد بگیرم و به دیگران یاد بدهم. ما کارگران باید درس بخونیم، باید بدونیم، باید بفهمیم که چرا زندگی این همه بر ما سخت می گذرد.
مادر از دیدن چشمان پسرش که همیشه خشن و جدی بود ولی اینک از محبت و ملاطفت برق می زد، لذت می برد. گرچه در چین گونه های پلاگه هنوز اشک باقی بود، تبسمی از خشنودی بر روی لب هایش نقش بست. در آن لحظه دستخوش دو احساس متضاد شده بود: هم به وجود پسرش افتخار می کرد و از طرف دیگر نمی توانست فراموش کند که پسرش جوان است و تصمیم گرفته است یکه و تنها داخل مبارزه شود. دلش می خواست به او می گفت: (( تو هنوز جوونی. چه کار می تونی بکنی؟ تو رو خرد می کنن... هلاک می شی.)) ولی می ترسید که دیگر حس ستایش نسبت به پسر جوانش که ناگهان او را آنقدر باهوش و غریب و متفاوت با جوانان دیگر یافته بود از بین برود.
پاول با دیدن تبسم برروی لب های مادر و توجهی را که به گفتارش داشت و مهری را که در چشمانش می درخشید، گمان می کرد توانسته حقیقتی را که کشف کرده به وی بفهماند. غروری که از نیروی گفتار به او دست داد اعتماد به نفس را در وی تقویت نمود. سرشار از شور و هیجان شده بود. از این رو گاهی با طنز و تمسخر حرف می زد و گاهی با اخم و ترشرویی و گاه بغض و کینه در صدایش طنین انداز بود و وقتی مادر این لحن سخت و خشن را می شنید وحشت زده سرش را تکان می داد و از پسرش می پرسید: (( واقعاً این طوره؟ ))
پاول با لحنی محکم و متین جواب می داد: (( بله! ))
با او از کسانی حرف می زد که خیر خواه توده اند، بذر حقیقت را می کارند و بدین جهت مانند حیوانات درنده مورد تعقیب هستند و به زندان می افتند یا به وسیله ی دشمنان زندگی به اعمال شاقه محکوم می شوند...
با شور و حرارت فریاد زد: (( من از این آدم ها دیده ام! آن ها بهترین آدم های دنیا هستند! ))
چنین آدم هایی در دل مادر ایجاد وحشت می کردند و او باز می خواست از پسرش سؤال کند: (( واقعاً این طوره؟ ))
ولی حرفی نزد و به سخنان پاول درباره ی این آدم ها که برای او مجهول و نامفهوم بودند و به پسرش شیوه ی تکلم و طرز فکر جدید را آموخته بودند، گوش می داد و در پایان به او گفت: (( داره هوا روشن می شه، بهتره که بخوابی... فردا باید بری سر کار.))
پاول گفت: (( می رم که بخوابم.))
و در حالی که به سوی او خم شده بود، پرسید: (( حرف های منو فهمیدی؟ ))
پلاگه آهی کشید و گفت: (( بله!))
دوباره اشک از چشمانش سرازیر شد و در حالی که بغض گلویش را می فشرد گفت: (( هلاک می شی! ))
سپس بلند شد و شروع به قدم زدن کرد و گفت: (( خب حالا می دونی که من می خواهم چه کار کنم و به کجا برم! همه چیز رو به تو گفتم. مادر جون، التماس می کنم که اگه منو دوست داری، مانعم نشی!))
مادر فریاد زد: (( بهتر بود که به من چیزی نمی گفتی!))
پاول دست های مادر را گرفت و در دست های خود فشار داد.
پلاگه از این کلمه ی (( مادر جون )) که از روی حرارت جوانی تلفظ شد و از این فشردن دست که برایش تازگی داشت، شگفت زده شده بود و با صدایی بریده گفت: (( مطمئن باش هیچ کاری برخلاف میل تو نمی کنم، فقط مواظب خودت باش!)) و بدون این که خود بداند او باید مواظب چه چیزی باشد غمگینانه اضافه کرد: (( تو روز به روز داری لاغر تر می شی.))
و در حالی که بدن قوی و موزون پسرش را با نگاهی دلنواز احاطه می کرد، آهسته گفت: (( خدا تو رو حفظ کنه! هر طور می خوای زندگی کن، من مانع تو نمی شم! فقط یه چیزی از تو می خواهم، وقتی با آدم ها صحبت می کنی محتاط باش! تو نباید به مردم اعتماد کنی! همه ازهم بیزارند! نسبت به هم حسودند و از بدی کردن خوششان می یاد. تو اگه بخوای حقیقت را به اون ها بگی، همه این رو نمی پذیرند. چون نمی فهمند به همین خاطر از تو متنفر می شن و تو رو به هلاکت می رسونن!... ))
پاول که دم در ایستاده بود و این حرف های تلخ و درد ناک را می شنید لبخندی زد و گفت: (( بله می دونم مردم بدجنسن... ولی از وقتی فهمیدم که حقیقتی روی زمین وجود داره آدم های روی زمین هم به نظرم بهتر جلوه می کنن!...))
دوباره لبخندی زد و ادامه داد: (( خودم هم درست نمی دونم که چطوراتفاق افتاد! در کودکی از مردم می ترسیدم... وقتی هم که بزرگ شدم ازهمشون متنفر شدم... چون احساس می کردم که بی غیرت و ترسو هستن، اما حالا دلم براشون می سوزه چون فهمیدم که اون ها در داشتن چنین زندگی نکبتی مقصر نیستند. ))
لحظه ای مثل اینکه بخواهد نجوایی را در درون خود بشنود، ساکت ماند. سپس دوباره ادامه داد: (( این از تأثیرات پی بردن به حقیقت واحده!... ))
پلاگه نگاهی به او کرد و از روی ضعف گفت: (( وای بر من! تو چه قدر تغییر کردی!))
نیمه های شب که پاول به خواب عمیقی فرو رفته بود، مادر آهسته به تخت خواب او نزدیک شد. صورت سبزه، خشن و لجوجش روی بالش سفید نقش بسته بود. مادر دست هایش را به سینه زده بود و متفکرانه مدتی به چهره ی پسرش دقیق شد و شروع به گریستن کرد. اما بازهم دلیل ترس و تشویش خود را نمی دانست.
* * *
در منزل محقر ولاسف، زندگی ساکت تر و آرام تـر از پیش و قدری متفاوت تر با زندگی خانواده های دیگر شهرک کارگری جریان داشت. این خانه ی کوچک و محقر در انتهای کوچه و در رأس شیبی بسیار تـند و کوتاه که در پایینش مردابی دیده می شد، ساخته شده بود؛ یک سوم خانه را آشپزخانه اشغال کرده بود و تیغه ی نازکی که تا سقف می رسید، آن را از اتاق کوچکی که اتاق خواب مادر بود جدا می ساخت. بقیه ی خانه را هم اتاق مربع شکلی تشکیل می داد که دارای دو پنجره بود و تخت پاول در گوشه ای از آن قرار داشت و در گوشه ی دیگر ایـن اتاق دو نیمکت، یک میز، چند صندلی، یک کمد لباس، آینه ای کوچک، صندوقی برای لباس های پشمی زمستانی، یک ساعت دیواری و دو تصویر مقدس دیده می شد.
پاول سعی می کرد مانند دیگران زندگی کند و آنچه را که شایسته ی یک مرد جوان بود مانندِ یک آکوردئون، یک پیراهن با پیش بند با پیش سینه ای آهاری، یک کراوات، یک جفت گالش و یک عصا برای خود تهیه کرد و به شکل پسرهای هم سن و سال خود درآمد. به شب نشینی ها می رفت و رقص پلکاو یاد می گرفت. یکشنبه ها هم مست به خانه بازمی گشت و فردای آن روز سردرد شدیدی می گرفت و تمام روز را در تب می سوخت.
روزی مادرش از او پرسید: (( بگو ببینم دیشب خوب تفریح کردی؟))
و او با خشمی حزن آلود پاسخ داد: (( خیلی خسته شدم. از این به بعد به ماهیگیری می رم، از این کار بهتره، یا این که شاید تفنگی برای خودم خریدم.))
پاول با جدیت کار می کرد به طوری که هیچ گاه نه در محل کار خود غیبت داشت و نه جریمه شد. پسر ساکت و آرامی بود. چشمانش که همچون چشمان مادرش درشت و آبی رنگ بود حکایت از ناخرسندی می کرد. او هیچ گاه نه به ماهیگیری رفت و نه برای خود تفنگی خرید اما از شیوه ی زندگی که مختص پسرهای جوان هم سن و سال خود بود به کلی روگردان شد. دیگر کم تر به شب نشینی ها می رفت و یکشنبه ها هم هیچ گاه مست و لایعقل به خانه برنمی گشت.
مادر که با چشمان بیدارش مراقب بود می دید که صورت گندم گون او روز به روز لاغر تر می شود و نگاهش با ابهت تر شده و لب هایش خشونت عجیبی را در خود پنهان کرده است. به نظر می آمد که آکنده از خشمی مبهم است و یا از بیماری خاصی رنج می برد. سابقاً دوستانش زیاد به منزل او رفت و آمد داشتند ولی چون این روزها پاول کمتر در خانه می ماند، رفت و آمد آنها هم قطع شده بود. مادر از این که می دید دیگر پاول مثـل سایر جوانان زندگی نمی کند خیلی خوشحال بود ولی وقتی که می دید پاول با اصرار زیاد می خواهد از آن زندگی یکنواخت دوری جوید تـشویشی مبهم بر دلش چیره می شد. پاول گاهی اوقات کتاب هایی را با خود به خانه می آورد و درآغاز سعی می کرد آنها را مخفیانه بخواند و گه گاه روی تکه کاغذی مطالبی را یادداشت می کرد .
روزی پلاگه از او پرسید: (( پاول، حالت خوب نیست؟))
- چرا! حالم خوبه.
مادر آهی کشید و گفت: (( چه قدر لاغر و ضعیف شدی؟))
پاول حرفی نزد و ساکت ماند.
پاول و پلاگه دیگر چندان یکدیگر را نمی دیدند و کمتر با هم صحبت می کردند. هر روز صبح پاول چایش را بی سروصدا می خورد و به محل کارش می رفت؛ ظهرها هم که می آمد فقط نهارش را می خورد و سر میز چند کلمه ای بی سروته رد و بدل می کردند و باز دوباره تا غروب غیبش می زد. کار روزانه اش که تمام می شد حمام می کرد و شام می خورد و تا پاسی از شب کتاب می خواند. یکشنبه ها هم که صبح زود از خانه بیرون می رفت و شب دیر وقت بر می گشت. مادر می دانست که او به شهر می رود و به دیدن تئاتر خیلی علاقه دارد ولی از شهر کسی به دیدنش نمی آمد. مادر حس می کرد که هر چه می گذرد پسرش کمتر با او صحبت می کند؛ ضمناً متوجه شد که گهگاه کلمات تازه ای در گفتارش به کار می برد که او معنی آنها را نمی داند و اصطلاحات دور از ذهن و عوامانه ای که عادت او بود کم کم از زبانش افتاده. در رفتارش ریزه کاریهای تازه ای پیدا می شد که توجه پلاگه را به خود جلب می کرد؛ مثلاً از آن جلف بازی های جوانانه دست بـرداشت و اهمیت بیشتری برای نظافت تن و بدن و لباس هایش قائل شد؛ حرکات و رفتارش آزادتر و راحت تر شد و ظاهرش ساده تر و ملایم تر گردید. او با این تغییر رویه مادرش را نگران می کرد و در رفتارش با مادرش چیز تازه ای وجود داشت. گهگاه اتاقش را جارو می کرد، روزهای یکشنبه خودش تخت خوابش را مرتب می کرد و به طور کلی می کوشید که بار مادرش را سبک کند و درآن شهرک کسی چنین رفتار نمی کرد.
روزی پاول تابلویی به خانه آورد و به دیوار آویزان کرد؛ این تابلو سه نفر را نشان می داد که آثار عزم و شجائت از چهره شان می بارید و با هیجان راه می رفتند و با هم صحبت می کردند. پاول توضیح داد: (( ایـن تصویر حضرت مسیح است که از میان آدم ها برخاسته و به امائوس می رود.))
پلاگه از این تصویر خوشش آمده بود ولی با خود گفت: (( تو مسیح را گرامی، می داری ولی به کلیسا نمی روی.))
آن گاه تابلوهای دیگری زینت افزای دیوار گشت و هر روز تعداد کتاب ها، که روی قفسه ی زیبایی که به وسیله ی نجاری که دوست پاول بود درسـت شده بود، زیادتر می شد و زیبایی خاصی را به اتاق می داد.

پاول پسری بود آرام و اهل کار و مطا لعه. سخت کوش و مبارز.
اما نگرانی او همواره بیشتر و بیشتر می شد و پاول در این مورد با او حرفی نمی زد. احساس می کرد حادثه ای در حال رخ دادن است و این مسئله قلب او را به شدت درهم می فشرد. گهگاهی از پاول ناراضی می شد و فکر می کرد: (( دیگران مثل آدم زندگی می کنن اما این پسر مثل راهب ها شده... خیلی جدیـیـه! در حالی که سنش این طور اقتضا نمی کنه.))
و از خود پرسید: (( شاید رفیقه ای داشته باشه؟))
ولی برای جلب توجه یک دختر باید پول داشت. درحالی که پاول تمام حقوقش را به مادرش می داد.
بدین منوال هفته ها و ماه ها گذشت و قریبِ دو سال از عمری عجیب و بی سرو صدا و پر از ترس های مبهم و روز افزون سپری شد.
* * *
قسمت سوم
پانزده روز از مرگ ولاسف میخائیل گذشت.
پاول یک روز یکشنبه، مانند دیگر جوان ها که روزهای تعطیل را در مشروب فروشی ها می گذراندند، مست و لایعقل وارد خانه شد. در حالی که تـلوتـلو می خورد خود را به اتاق رساند و مانند پدرش مشتی محکم بر روی میز کوبید و فریاد زد: (( شام بیار که من خیلی گرسنه ام! ))
پلاگه به او نزدیک شد، کنارش نشست، او را در آغوش گرفت و سرش را روی سینه ی خود گذاشت. پاول او را عقب زد و بازوانش را روی شانه ی مادر گذاشت و دوباره گفت: (( زودباش مادر! عجله کن! ))
مادر با صدایی محزون جواب داد: (( چته؟ احمق کوچولو! ))
پاول غرغری کرد و گفت: (( می خوام چپق بکشم! چپق پدر را به من بده! ))
این اولین مستی پاول بود. الکل بدنش را ضعیف کرده بود ولی هوشش را به کلی از بین نبرده بود. از خود پرسید: (( من مستم؟ نه مست نیستم))
نوازش های مادر او را شرمسار می کرد و نگاه های غم انگیزش او را متأثر می ساخت. دلش می خواست گریه کند و برای مغلوب کردن این حس، بیشتر تظاهر به مستی می کرد!
مادر به موهای پریشان و عرق آلودش دست می کشید و آهسته می گفت: (( تو نباید چنین کاری می کردی!))

غباری از غم و اندوه بر چهره ی پرچین و چروک مادر دیده می شد. چشمان محزون و نگرانش می درخشیدند. برف سپید پیری بر گیسوان انبوهش نشسته بود. او زنی بود صبور و مقاوم.
حالت تهوع به او دست داد؛ چندین بار استفراغ کرد. مادر او را به رخت خوابش برد و حوله ی خیسی را بر روی پیشانی رنگ پریده اش گذاشت. کمی حال آمد، ولی همه چیز دور سرش چرخ می زد، پلک هایش سنگین بود، در دهان خود طعم تلخی را حس می کرد، از ورای مژه هایش به صورت مادر نگاهی افکند و با خود گفت: (( هنوز برای من خیلی زود است که مشروب بخورم. دیگران مشروب می خورند و هیچ طوری نمی شوند. ولی من می خورم و به حال تهوع می افتم. ))
صدای مادر که احساس می کرد از راهی دور به گوشش می رسد گفت: (( اگر تو شروع کنی مشروب بخوری، چه طوری می تونی مخارج منو تأمین کنی؟ ))
پاول چشم هایش را بر هم گذاشت و گفت: (( همه مشروب می خورند ولی کار هم می کنند. ))
پلاگه آهی از ته دل کشید. پاول حق داشت. مادرهم به خوبی می دانست که مردم برای کسب شادی و خوشی جای دیگری جز میخانه ندارند و غیر الکل هم هیچ وسیله ی دیگری هم نیست که با آن غم های خود را فراموش کنند. با این حال جواب داد: (( تو نباید مشروب بخوری! پدرت به جای تو هم خورده و مرا هم به حد کافی اذیت کرده ... تو باید به من رحم بکنی.))
پاول به این سخنان غم انگیز که از روی تسلیم و توکل بود، گوش می داد و به یاد زندگی ساکت و خصمانه ی این زن افتاد که همیشه از جانب شوهرش انتظار کتک داشت.
در این اواخر پاول برای اینکه پدرش را نبیند کم تر به خانه می آمد ولی هیچ گاه مادرش را فراموش نکرده بود و اکنون که کم کم به حالت عادی برمی گشت خیره و با دقت به او می نگریست. قامتی بلند واندکی خمیده داشت که درآن تسلیم واندوه هویدا بود. بدنش که در اثر کار و زحمت مداوم و بد رفتاری های شوهرش خرد شده بود، کج و بی صدا حرکت می کرد. چنان که گویی می ترسید به چیزی بخورد. در صورت پهن و بیضی شکل او که چین های زیادی وجود داشت دو چشم محزون و نگران مانند چشم های اکثر زنان ساکن شهرک می درخشید. اثر زخم عمیق ابروی راستش را کمی بالا برده بود و چنین به نظر می آمد که گوش راستش نیز بالاتراز گوش دیگرش است و این ضعف کمی او را ترسناک جلوه می داد. در موهای انبوه سیاهش تارهای موی سپید دیده می شد که غم واندوهی طولانی به وسعت زندگانی مشقت بار او حکایت می کرد و بر گونه هایش سیل اشک آرام و بی صدا جاری بود.
پاول با ملا یمت گفت: (( گریه نکن مادر! صبر داشته باش! کمی به من آب می دهی؟ ))
- چشم پسرم! همین الان.
وقتی که برگشت پاول به خواب رفته بود. لحظه ای بی حرکت ماند و نفس خود را حبس کرد. لیوان در دستش می لرزید و قطعات یخ به جدار ظرف می خورد. پلاگه لیوان را روی میز گذاشت و مقابل تصویر مقدس زانو زد آهسته شروع به نجوا کرد. شیشه ی پنجره ها دراثر امواج صدادار زندگی تیره و مستانه ی بیرون می لرزید. در تاریکی و هوای نمناک شب پاییزی صدای آکاردئونی ناشیانه بلند بود و کسی با صدای بلند آواز می خواند و حرف های مستهجن می زد و صدای زن هایی که وحشت زده وعصبانی بودند به گوش می رسید.
* * *
قسمت دوم
میخائیل ولاسفِ قفل ساز، مردی مغموم و گرفته، با چشمانی کوچک و ریز که حاکی از بی اعتمادی و بدبینی نسبت به این روزگار بود در چنین وضعی زندگی می کرد. او بهترین قفل ساز کارخانه و رستم محله بود که حتی با رؤسایش هم با خشونت رفتار می کرد، بدین جهت مزد اندکی می گرفت. او هر روز یکی را به باد کتک می گرفت به همین خاطر همه از او می ترسیدند و نزد هیچ کس محبوبیت و مقبولیتی نداشت. بعضی ها چندین بار تصمیم گرفتند که به او کتک مفصلی بزنند ولی موفق نشدند چون او وقتی احساس می کرد که کسی قصد حمله به او را دارد تخته سنگی را برمی داشت، پاهایش را باز می کرد، محکم و استوار می ایستاد و خاموش و ساکت منتظر حریف می شد. صورتش که از زیر چشمانش تا زیر گردن پوشیده از ریش سیاه بود وهمچنین دست های پشم آلودش همه را به وحشت می انداخت. مخصوصاً از چشمان نافذ و نگاه تند او که مانند مته ی تیزی تن آدم را سوراخ می کرد، همه حساب می بردند و وقتی کسی در معرض نگاه نافذ او قرار می گرفت حس می کرد که با نیروئی وحشی و بی باک مواجه است. نیروئی که آماده است بی رحمانه ضربه بزند.
به حریفانش با صدای خفه ای می گفت: (( برید گم شید پس فطرت ها! ))
و در پشم انبوه صورتش، دندان های درشت و زرد رنگش برق می زد.
و آن وقت حریفانش، در حالی که از ترس به او دشنام می دادند، عقب می رفتند.
و او دوباره فریاد می زد: (( پست فطرت ها! ))
و نگاهش زشت و زننده همچون درفشی برق می زد. سپس با حالتی مبارزه جویانه، سرش را بلند می کرد و دنبال دشمنان خود می گذاشت و فریاد می کرد: (( خُب، حالا کی می خواد بمیره؟ ))
و مسلماً کسی دلش نمی خواست که کشته شود...
او کم حرف می زد و تنها تکیه کلامش هم (( پست فطرت )) بود. به طوری که این صفت را به رؤسای خود در کارخانه و به پاسبان ها نیز می گفت. حتی در موقع خطاب به زنش هم از این صفت استفاده می کرد: (( پست فطرت نمی بینی که شلوارم پاره شده؟ ))
وقتی که پاول - پسرش - به سن چهارده سالگی رسید، روزی ولاسف خواست یک بار دیگر او را با موهایش از زمین بلند کند. اما پاول چکش سنگینی را برداشت و گفت: (( به من دست نزن! ))
به طرز وحشتـناکی به سمت پاول رفت گویی سایه ای روی درختی بیفتد و ناگهان فریاد زد: (( چی گفتی؟ ))
پاول گفت: (( دیگه بسه! اجازه نمی دم که بعد از این با من این طور رفتار کنی. ))
و درحالی که چشمان درشت و سیاهش گرد شده بود چکش را در هوا تکان داد.
ولاسف نگاهی کرد و دست های پشم آلودش را پشتش قایم کرد و با نیش خند گفت: (( خُب! دیگه چی؟ ))
آنگاه آه بلندی کشید و اضافه کرد: (( آه! پست فطرت! ))
مدتی بعد رو به زنش کرد و گفت: (( دیگه از این پس برای مخارج خودت و پاول از من پول نخواه ... فهمیدی؟! ))
زن جرأت پیدا کرد و پرسید: (( یعنی همه ی درآمدت را خرج مشروب می کنی؟ ))
ولاسف مشتی به روی میز کوبید و فریاد زد: (( به تو مربوط نیست پست فطرت! اصلا می خوام برای خودم رفیقه ای بگیرم.))
البته هیچ گاه چنین کاری نکرد ولی از آن لحظه تا دم مرگش که نزدیک به دو سال طول کشید، دیگر به پسرش نه نگاه کرد و نه یک کلمه با او حرف زد.
سگی داشت که مثل خودش درشت و پشم آلود بود. هر روز این حیوان تا در کارخانه به دنبال او می رفت وغروب ها هم همان جا منتظر او می شد.
ولاسف روزهای تعطیل به مشروب فروشی می رفت بدون اینکه کوچکترین حرفی بزند با نگاه برنده ی خود، رهگذران را می پایید. سگش در تمام مدت روز همراهش بود. هنگامی که مست به خانه بازمی گشت و سر میز شام می نشست، سگش را کنار خود می نشاند و در بشقاب خود به آن غذا می داد. هرگز آن حیوان را نمی زد و حتی با او بد رفتاری نمی کرد ولی او را نوازش هم نمی کرد. پس از صرف غذا اگر زنش به موقع ظرف ها را جمع نمی کرد آنها را به زمین می انداخت، با دهانی باز و چشمانی بسته و با صدایی خفه که شبیه زوزه ی گرگان گرسنه در زمستان بود شروع به خواندن تصنیفی غم انگیز می کرد و تا هنگامی که نوشیدنی در بطری بود مرتب آواز می خواند. سپس روی نیمکتی دراز می کشید و سگش را هم کنار خود می خواباند.
این اواخر به مرض فتق مبتلا شد. پنج روز تمام در حالی که رنگش سیاه شده بود، مرتب در رختِ خواب وول می خورد، و با پلک های بسته، دندان هایش را به هم می فشرد. در آن حال گاهی به زنش می گفت: (( به من مرگ موش بده، مسمومم کن. ))
زنش دکتر آورد و او هم تجویز کرد که بر آن ضماد بگذارند و در ضمن گفت که جراحی لازم دارد و باید او را فوراً به بیمارستان منتقل کنند.
ولاسف جواب داد: (( به جهنم! می خواهم تنها بمیرم پست فطرت! ))
پس از رفتن دکتر زنش اشک ریزان از او خواست که برای عمل جراحی حاضر شود. ولی میخائیل او را با مشت تهدید کرد و گفت: (( اگه خوب بشم پدرت رو در می آرم! ))
تا اینکه بالاخره یک روز صبح زود که سوت کارخانه به صدا درآمد، بعد از احتضاری طولانی جان داد. او را در حالی که اخم کرده بود و دهانش باز بود در تابوتش خواباندند. زنش، پسرش و دانیلووسف چیکف، دزد دائم الخمری که از کارخانه بیرونش کرده بودند، و چند نفر دیگر از تیره بختان محله تا آرامگاه جنازه ی او را مشایعت کردند. زنش کمی گریه کرد ولی چشمان پاول خشک بود.
کسانی که جنازه ی او را می دیدند، می ایستادند و علامت صلیب می ساختند و می گفتند: (( لابد پلاگه از اینکه شوهرش مرده خیلی خوشحاله.))
کس دیگری برای اینکه حرف او را اصلاح کرده باشد می گفت: (( نمرده، سقط شده! ))
بعد از اینکه تابوت را در قبر گذاشتند، همگی برگشتند. ولی سگ همان جا ماند، روی خاک خوابید و مدتی بی آنکه پارس کند، قبرش را بوسید. چند روز بعد معلوم نشد چه کسی او را کشت.
قسمت اول
هر روز در فضای شهر کارگری که دود و غبار، آسمان آنرا پوشانده بود، صدای صوت کارخانه ای می غرید و در پی آن مردانی غم زده با بدنی خسته و رنجور از کار و تلاش روز قبل به سرعت از خانه های کوچک خاکستری رنگ خود مانند سوسک هایی وحشت زده بیرون می دویدند و در آن هوای سرد سحرگاه ، از کوچه های تنگ و باریک شهرک به سوی دیوار های بلند کار خانه ای که انتظار آنها را می کشید رهسپار می شدند.
انعکاس خشن صداهای خواب آلود، طنین فحش هایی زشت و ناهنجار، صدای خفه ی ماشین ها و غل غل بخار به استقبالشان می آمدو فضا را از هم می شکافت. دودکش های بلندو عبوس، که همچون چخماق های ضخیمی بالای سر شهرک دیده می شد، قد بر افراشته بودند.
غروب هنگامی که خورشید فرو می رفت و اشعه ی سرخ رنگش بر شیشه های پنجره ی خانه ها می درخشید، کارخانه فضولات انسانی خود رااز درون شکم سنگی خود بیرون می کشید و دوباره کارگران با چهره هایی سیاه و دودزده که فقط دندان های آنها در بین تیرگی صورت شان برق می زد، با تنی خسته و رنجور در کوچه ها پراکنده می شدند و بوی روغن ماشین ها را در فضا پخش می کردند.
کارخانه تمام انرژی و نیرویی را که در عضلات این مردان ذخیره شده بود مکیده بود و یک روز را از دفتر عمر آنها قلم گرفته بود، بی آنکه ثمره ای برای کارگران داشته باشد. بدین ترتیب هر روز یک قدم به مرگ نزدیک می شدند، بدون آن که خود متوجه باشند. تنها دلخوشی و لذت آنها در زندگی این بود که بعد از کار طاقت فرسا دمی را در یک میکده ی دود گرفته به تفریح و استراحت بپردازند.
روزهای تعطیل برای کارگران روزهای خوبی بود چرا که مجبور نبودند در هوای سرد و گرگ و میش صبح از خانه بیرون بزنند؛ می توانستند تا نزدیکی های ظهر در رخت خواب باشند. سپس کارگران متأهل بهترین لباسهای خود را می پوشیدند و به کلیسا می رفتند و جوانان را که نسبت به مسائل دینی و مذهبی خود بی اعتنا بودند، به باد سرزنش و ملامت می گرفتند.
بعد از نماز و عبادت ناهار می خوردند و برای اینکه بتوانند بر خستگی های انباشته در بدن شان که اشتهای آنان را کور کرده بود غالب آیند مشروب می نوشیدند و بدین گونه معده ی خود را با سوزش تند الکل تحریک می کردند و باز دوباره تا عصر می خوابیدند و بعد از ظهر با بی حوصله گی و با بی حالی در کوچه ها به قدم زدن می پرداختند. آن هایی که گالش داشتند، اگر زمین خشک هم بود به پا نمی کردند و آنهایی که چتر داشتند حتی در روزهای آفتابی هم آن را با خود بیرون می آوردند و بدین وسیله هر کس سعی می کرد تا از هم نوع خود جلو بیفتد.
وقتی به هم می رسیدند از اوضاع و احوال کارخانه با هم صحبت می کردند. گفته ها و اندیشه ها فقط در اطراف مسائلی بود که مربوط به کار می شد و به ندرت ممکن بود فکری، هر چند کوتاه و نارسا، حتی به صورت بارقه ای بر یکنواختی حزن انگیز روز هایشان بتابد. در راه بازگشت به خانه، مردان با زنهای خود دعوا می کردند و اغلب بی آنکه حتی ملاحظه ی دست های خود را بکنند تا می خوردند کتکشان می زدند.
جوانان هم شب ها یا در کافه ها می ماندند یا شب نشینی های کوچکی را در خانه ی یکدیگر ترتیب می دادند، آکاردیون می زدند، آوازهای جلف می خواندند، می رقصیدند، قصه های خلاف عفت برای هم نقل می کردند و به حد افراط مشروب می خوردند و چون در اثر کار زیاد بدنشان فرسوده شده بود از این رو زود مست می شدند و در نتیجه با کوچکترین بهانه ای از کوره در می رفتند و به جان یکدیگر می افتادند.
این احساس خشونت و دشمنی در روابط آنها بخصوص با حاکم شان وجود داشت. گویی آنها این بیماری روحی را از پدرانشان به ارث برده بودند و مانند شبح سیاهی تا لب گور به همراه خود داشتند و این حس وادارشان می کرد که در نهایت بی رحمی دست به قساوت و کارهای ناپسند بزنند.
در ایام تعطیل جوانان دیر وقت به خانه برمی گشتند با لباس های پاره و پر از گل و خاک و صورتی خراشیده که ناشی از دعوایی بود که با رفقای خود کرده بودند. گاهی هم پدر و مادر ها بودند که فرزندان خود را مست و لایعقل در مشروب فروشی ها پیدا می کردند و آنها را به باد کتک و ناسزا می گرفتند و صبح هنگام، همین که صدای سوت وحشتناک کارخانه به صدا در می آمد، آنها را راهی کارخانه می کردند. گرچه والدین به فرزندان خود ناسزا می گفتند و آنها را کتک می زدند ولی این مستی دائم و ستیزه های آنها را کاملاً طبیعی می دانستند، چون خودشان هم در ایام جوانی مشروب می خوردند، دعوا می کردند و آنها هم تنبیه می شدند. آری زندگی همیشه این گونه بوده و هیچ کس نمی دانست این زندگی، که مانند رودخانه ای لجن زار به طور منظم وکند جریان داشت، در کجا فرو رفته است.
گاهی در شهرک کارگری افراد غریبه ای دیده می شدند که معلوم نبود از کجا آمده اند. روزهای اول ورودشان در شهرک جلب توجه می کردند ولی کم کم مردم با آنها آشنا می شدند و دیگر بی آنکه به آنها توجهی داشته باشند از کنارشان می گذشتند.
با این وصف که گاه در بین آنها کسانی بودند که حرف های تازه ای می زدند، حرف هایی که تا به آن روز کسی جرئت نکرده بود در شهرک بزند یا حتی به ذهن کسی هم خطور نکرده بود که می شود طور دیگری فکر کرد و زندگی نمود. کارگرها به حرف های آنها که برایشان عجیب و غریب بود بدون آنکه باور کنند، با دقت گوش می کردند. این حرف ها در بعضی خشمی کورکورانه ، در بعضی دیگر نوعی تشویش و نگرانی و در عده ای هم امیدی مبهم ایجاد می کرد و سبب می شد که بی جهت برای دفع این احساسات بیهوده و مزاحم خود، بیش از حد به نوشیدنی پناه بیاورند.
ساکنان شهرک اگرچه در چهره یا گفتار افراد تازه وارد چیز تازه یا فوق العاده می دیدند به او سخت می گرفتند و تا مدت زیادی با انزجار و نفرتی غریزی با او رفتار می کردند. گویی می ترسیدند که آنها چیزی وارد زندگی شان کنند که همین آرامش پر از مشقت و زجر زندگی آنها را بر هم زند. چون آنها به این نوع زندگی عادت کرده بودند و چنین می پنداشتند که هر گونه تحولی فقط برای این است که یوغ بندگی آنها را سنگین تر کند. از این رو سعی می کردند پس از آن زیاد با این افراد تماس نداشته باشند و تنها رهایشان می کردند. سپس آنها هم ناپدید می شدند و از راهی که آمده بودند بر می گشتند یا اگر در کارخانه می ماندند نمی توانستند در توده ی متحدالشکل کارگران وارد شوند و مجبور می شدند از آنها کناره بگیرند.
بدین گونه آنها پنجاه سال عمر می کردند و سپس می مردند.
مادر ماکسیم گروکی تا پیش از انقلاب مانند بسیاری از کتابهای پویا و سازنده ی دیگر ممنوع بود و این خود بهترین انگیزه برای دست به دست شدن ، رونویس شدن در خلوتِ خانه ها، در تشکیلات حزبی و در تشکل های دانشجوئی و دانش آموزی خوانده شدن و به امانت دادن بود.
مادر گروکی خاطرات مبارزه ی نسلی بود که اکنون دوران میان سالی را می گذراند و چه بسا به جرم داشتن همین کتاب سال های درازی را در پشت میله های زندان دیکتاتوری به سر برده است.
برای آنان پاول یک قهرمان بود که بایستی دفاعیاتش را در دادگاه کلمه به کلمه خواند ، به خاطر سپرد و در سیاه چالهای زندان برای سایر زندانیان بازگو کرد...
این کتاب در زمانی نوشته شد که جهان چشم به مبارزات زحمتکشان روس داشت. اما اینکه این جنبش عظیم بعد با دیکتاتوری خون آشام استالین خدشه دار می شود و آن نظام تا فروپاشی نمی تواند ذره ای از ارزش کار نویسنده ی متعهد آن بکاهد در عین حال مادر نمادی از ادبیات سیاسی و مقاومت همواره در جهان مطرح و تا زمانی که مبارزه علیه ظلم و بیدادگری در جریان است ، کتاب مادر خواننده ی مشتاق خود را خواهد داشت.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|